قاصدک
گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نمي‌خوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد شاد 



به سبب رحمت خداست که تو با آنها اينچنين خوشخوی و مهربان هستی اگرتند خو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند پس بر آنها ببخشای و برايشان آمرزش بخواه و در کارها با ايشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن ، که خدا توکل کنندگان را دوست دارد.سوره : آل عمران آیه : 159

Thus it is due to mercy from Allah that you deal with them gently, and had you been rough, hard hearted, they would certainly have dispersed from around you; pardon them therefore and ask pardon for them, and take counsel with them in the affair; so when you have decided, then place your trust in Allah; surely Allah loves those who trust.

[ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ ] [ 17:43 ] [ قاصدک ]

خدايا!

به من توفيق،

تلاش در شکست،

صبر در نوميدي

رفتن بي همراه،

کار بي پاداش،

فداکاري در سکوت،

دين بي دنيا،

عظمت بي نام،

ايمان بي ريا،

خوبي بي نمود،

عشق بي هوس،

تنهايي در انبوه جمعيت،

ودوست داشتن بدون انکه دوست بداند،

روزي کن

[ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:36 ] [ قاصدک ]
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام
[ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:51 ] [ قاصدک ]


لَم يَخُنكَ الأَمينُ ولكِنِ ائتَمَنتَ الخائِنَ؛

امين به تو خيانت نمى‏كند ؛ بلكه اين تويى كه به خائنى امانت سپرده‏اى.



ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 19:9 ] [ قاصدک ]

یه استاد داشتیم که گیر داده بود همه دانشجوها باید کراوات بزنن! 
کلی هم تهدید کرده بود که اگه سر امتحان کراوات نزده باشین ازتون نمره کم می کنم.
ولی مصطفی اصلا براش مهم نبود. 
واسه همین خیلی راحت بدون کراوات اومد سر جلسه.استاد هم تهدیدشو عملی کرد و ازش 2 نمره کم کرد. شد 18؛ بالاترین نمره!
خاطره ای از شهید مصطفی چمران/ یادگاران، ج1، ص7
[ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 19:4 ] [ قاصدک ]
در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،

هیچکس عصبانی نیست!

هیچکس سوار بر اسب نیست!

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید!

در بین این صدها پیکر تراشیده، حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!

این ها اصالت ما هستند:

مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت


http://adidgah.blogfa.com/

[ یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ] [ 12:26 ] [ قاصدک ]

شنيده اي صد بار،

صداي دريا را .

***

سپرده اي بسيار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده اي - شايد -

درين كتاب پريشان، حكايت ما را :

هميشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ...

***



ادامه مطلب
[ سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 16:10 ] [ قاصدک ]
[ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:38 ] [ قاصدک ]
حکایت یک سفارش محبت آمیز...
 

 

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...
 
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...
بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...
و سفارش دادند پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،
و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...
 


ادامه مطلب
[ شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 15:12 ] [ قاصدک ]

نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت
پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی
از این پس همه چیز این جهان تکراریست جز مهربانی
مهربانیت جاودانه باد.

[ چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ ] [ 18:19 ] [ قاصدک ]
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.

برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکاره است؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی؟
چرا بچه دار نمیشی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟!
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟!
چرا چشات قرمزه؟ بیخوابی کشیدی؟!
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟!
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟!
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره...
!

ادامه مطلب
[ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ 17:9 ] [ قاصدک ]

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 14:2 ] [ قاصدک ]
[ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:8 ] [ قاصدک ]


I always feel happy, you know why?

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 13:3 ] [ قاصدک ]
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس
گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا
را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل
قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که
در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم
سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
-- 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ 16:40 ] [ قاصدک ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

ما در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید ...

در عصر قاطعیتِ تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقینی نیست

اما من

بی نام تو

حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من

قطعیت نگاه تو دین من است

من از تو ناگزیرم

من بی نام ناگزیر تو می میرم . . .

به وبلاگ قاصدک خوش آمدید
امیدوارم از مطالبش بتونید استفاده کنید

نظر یادتون نره!
امکانات وب
تاريخ شمسی
http://www.8pic.ir/images/23177177059951148208.gif

کد کج شدن تصاوير

قاصدک

آیکُن های عروسکی مستر کد

آیکُن های عروسکی مستر کد

آیکُن های عروسکی مستر کد

آیکُن های عروسکی مستر کد

آیکُن های عروسکی مستر کد


Up Page